أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

375

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

جبرئيل آمد و گفت : يا ايوب دل مشغول مدار كى ملك تعالى دعاى تو شنيد و مدت بلاى تو به آخر آمد و دعاى تو مستجاب شد و عافيت رسانيد . ملك تعالى « 1 » مىگويد : پاى بر زمين نه تا قدرت بينى و از آن آبى كى زير قدم تو پيدا شود « 2 » بخور تا تن درست شوى « 3 » و صحت بينى « 4 » . ايوب پاى بر زمين زد چشمهء آب سرد پيدا شد « 5 » . آورده‌اند كى آن دوازده هزار كرم همه گوشت « 6 » او خورده بودند ، چون گوشت به آخر برسيد « 7 » يكديگر را « 8 » فروخوردن گرفتند « 9 » تا سه كرم از ايشان بماند . چون ايوب پاى بر زمين زد اين سه كرم ازو جدا شد يكى در هوا شد نحل انگبين گشت كى سبب شفا بود . و ديگر « 10 » در خاك افتاد كرم ابريشم گشت كى سبب راحت « 11 » و اصل لباس ديبا شد . « 12 » و يكى در آب افتاد كه علقه « 13 » گشت كه سبب راحت علتها بود . پس ابر سپيد « 14 » بر آمد و بر سر او ملح زرين بباريد . جبرئيل بيامد و هفده « 15 » حلّهء « 16 » گوناگون او را در پوشيد « 17 » [ 89 ب ] و تاج مرصع بر سرش نهاد . نعلينى « 18 » در پايش « 19 » كرد . پس گفت ملك تعالى مىگويد يا « 20 » ايوب اگر چه بسى « 21 » محنت ديدى آخر بصبر و اسر نعمت رسيدى . بجلال و قدرت ما كى هر كس كى در محنت همچون تو صبر كند من بازو همچنين لطف كنم . در خبر مىآيد كى چون بنده بيمار شود و اندام او بتيغ بلاى او « 22 » افگار شود ؛ ملك تعالى فرشته‌اى را گويد : رنگ از روى او بستان . ديگرى را گويد : قوت از اعضاى او بستان . ديگرى را گويد : لذت از كام او بستان . و ديگرى را گويد :

--> ( 1 ) - از « دعاى تو مستجاب . . . » ندارد ( 2 ) - پديد آيد ( 3 ) - تا صحت و تندرستى بينى ( 4 ) - « و صحت بينى » ندارد ( 5 ) - + و آثار شفا و راحت هويدا شد ايوب از آن آب بخورد تن ناتوان او توانا شد به خود فروريخت از همه علتها جدا شد ( 6 ) - اندام ( 7 ) - رسيد همه ( 8 ) - + بخوردند ( 9 ) - « فرو خوردن گرفتند » ندارد ( 10 ) - دوم ( 11 ) - ندارد ( 12 ) - بود ( 13 ) - علقمه ( 14 ) - ابرى سفيد ( 15 ) - هفتده ( 16 ) - + گوناگونش در بر كرد ( 17 ) - « گوناگون او را در پوشيد » ندارد ( 18 ) - + مذهبش ( 19 ) - پا ( 20 ) - اى ( 21 ) - + بلا و ( 22 ) - حق